خدمت پسر عمه عزيزم، حسين و اما از اينجا بگويم، اينجا وضعش خيلی خرابتر از آنجاست. هر روز هواپيماهای عراقی اينجا را بمباران می كنند، اتفاقاً ديروز نزديكی های ما را بمباران كردند و 5 نفر از اهالی روستا را كشتند و
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 11:46  توسط حسن شکیب زاده
|
من بچه شمشير و بچه شهيد پرور ايرانم، بچه آيين حمد خدايم، خواستار آزادی و استقلال ميهن و گسترش اسلام در جهانم ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:11  توسط حسن شکیب زاده
|
ماشاء اله مردم هم كه سنگ تمام گذاشته اند، از نظر وسايل و خوراكی و غيره هم آنقدر هست كه خدا می داند
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:6  توسط حسن شکیب زاده
|
خدايا تو شاهد بودی كه من صد بار آماده شدم كه پيش تو و به ملاقات تو بيايم، ولی گناهانم آنقدر زياد بود كه
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:5  توسط حسن شکیب زاده
|
هر وقت با خدا ارتباط كامل پيدا كردی به ياد من هم باش و من هم همچنين، انشاء ا...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:2  توسط حسن شکیب زاده
|
ما روز 18 ماه مبارك رمضان، مصادف با 21 مرداد ماه سال 58 با گروهانی از سپاه پاسداران، عازم پاوه شدیم، اما چون جمعيت زيادی نداشتيم، فعلا در كرمانشاه هستيم
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:2  توسط حسن شکیب زاده
|
براستی جبهه، دانشگاه اخلاق است و يك دانشگاه الهی، انسان وقتی كه با دانش آموزان اين دانشگاه مواجه می شود به ياد بزرگی خداوند
می افتد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:1  توسط حسن شکیب زاده
|
من تكليف خودم را نوشتم ، نه با قلم بر روی كاغذ ، بلكه با خون خود بر خاك، باخون دل نوشتم اين نامه را، در حالی كه در زير رگبار مسلسل های توپ و خمپاره ها هستم و تركش های آن بر سرم مثل زنبور می ريزد، اما .....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:58  توسط حسن شکیب زاده
|
بعدازظهر ساعت 4 بود كه به طرف پل آهنچی قم در حركت بوديم كه شنيديم امشب خاموشی است
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:57  توسط حسن شکیب زاده
|
من كه عازم جبهه های جهاد عليه كفار هستم، خانواده ام را به خدا می سپارم كه خدا بهترين حافظان و سرپرستان است.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:57  توسط حسن شکیب زاده
|
حبيب جان (شهيد حبيب رضايی) با وجود اينكه در آنجا نيستم، ولی دلم پيش شماست و آرزو می كنم كه پیش شما باشم، ولی افسوس كه گير كرده ام، ولی با همه ی اين حرفها دلم آنجاست.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:56  توسط حسن شکیب زاده
|
دلم برای همه شما تنگ شده است، بخصوص برای حسن و معصومه، مخصوصـا برای معصومه كه هر وقت مرا می ديد خوشحال می شد و می گفت: علی داداشی، هيچی نخريده ای؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:55  توسط حسن شکیب زاده
|
هم اكنون در سالنی به طول 150 و عرض 50 متر مستقر می باشيم كه حدود هشت دهم آن را تخت های دو طبقه قرارداده اند كه تمام داوطلبين براي اعزام به جبهه بر روی آنها خوابيده اند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:48  توسط حسن شکیب زاده
|